|
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
خفتهگان
از برادران ِ سربلند،
از آنها که خشم ِ گردنکش را در گِره ِ مشتهاي ِ خاليي ِ خويش از آنها که با عطر ِ نان ِ گرم و هياهوي ِ زنگ ِ تفريح بيگانه ماندند
اي برادران!
در ميان ِ اين هياکل ِ نيمي از رنج و نيمي از مرگ که در گذرگاه ِ روياي ِ اينان مرگ را سرودي کردهاند.
اي برادران!
مشعلها فرود آريد که در سراسر ِ گتتوي ِ خاموش
اينان به مرگ از مرگ شبيهترند.
بر گسترهي ِ غمناکي که خدا به فراموشي سپرده است
باغِ آينه : احمد شاملو ***** چراغي به دستام چراغي در برابرم من به جنگ سياهي ميروم گهوارههای خستهگی از کشاکش رفتوآمدها بازايستادهاند، و خورشيدي از اعماق کهکشانهای خاکسترشده را روشن ميکند. ***** فريادهای عاصي آذرخش، هنگامي که تگرگ در بطن بیقرار ابر نطفه ميبندد و درد خاموشوار تاک هنگامي که غورهی خُرد در انتهای شاخسار طولانی پيچپيچ جوانه میزند، فرياد من همه گريز از درد بود چرا که من در وحشتانگيزترين شبها آفتاب را به دعائی نوميدوار طلب میکردهام ***** تو از خورشيدها آمدهای ، از سپيدهدم ها آمدهای تو از آينهها و ابريشمها آمدهای ***** در خلائی که نه خدا بود و نه آتش، نگاه و اعتماد تو را به دعائی نوميدوار طلب کرده بودم جريانی جدي در فاصلهی دو مرگ در تهی ميان دو تنهائی نگاه و اعتماد تو بدينگونه است! ***** شادی تو بیرحم است و بزرگوار نفسات در دستهای خالی من ترانه و سبزیست من برميخيزم! چراغی در دست، چراغی در دلام زنگار روحام را صيقل ميزنم آينهای برابر آينهات ميگذارم تا با تو ابديتي بسازم. |
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||